
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گفت آزادکوچ تا چند؟ مگر میشود از خویش گریختبالْ تنها غم غربت به پرستوها داداینکه مردم نشناسند تو را غربت نیستغربت آن است که یاران ببرندت از یادعاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهرنه من از قهرِ تو غمگین نه تو از مهرم شادچشم بیهوده به آیینه شدن دوختهایاشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد بخوانید...
ادامه مطلب