
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش آن هم کلیم با تو بگویم چهسان گذشت یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و زان گذشت...
ادامه مطلب
شب گذشت و تب گذشت و عمر رفته برنگشتنو بهاری تازه آمد داغ لاله تازه گشتنم نم باران غباران هوارو شسته بودبا نم شبنم پر پروانه ها آغشته بودبر حریر خاطره دست توان سرنوشتخاطرات تلخ و شیرین را کنار هم نوشتتا نوشت از راه رسیدم راه خود بیراهه دیدمبا همه بشکسته بالی سر به زیر پر کشیدمافتاده بر بندم من اسیرم من اسیروامانده در راهم ای خدا دستم بگیر دستم بگیرکشتی توانم را ای روزگار ای روزگاروامانده در راهم ای خدا دستم بگیر دستم بگیردست فرمان طبیعت پشت من را با حقیقتبا همه نامهربانی میدهد بر من نصیحت بخوا...
ادامه مطلب
دانی كه نو بهار جوانی چسان گذشت؟xa0 زود آنچنان گذشت، كه تیر از كمان گذشتxa0 نیمی به راه عشق و جوانی تمام شدxa0 نیم دگر بغفلت و خواب گران شدxa0 صد آفرین به همت مرغی شكسته بالxa0 كز خویشتن شد و، از آشیان گذشتxa0 افسردهای كه تازه گلی را ز دست دادxa0 داند چها به بلبل بی خانمان گذشتxa0 بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه ا...
ادامه مطلب