
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گفت آزادکوچ تا چند؟ مگر میشود از خویش گریختبالْ تنها غم غربت به پرستوها داداینکه مردم نشناسند تو را غربت نیستغربت آن است که یاران ببرندت از یادعاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهرنه من از قهرِ تو غمگین نه تو از مهرم شادچشم بیهوده به آیینه شدن دوختهایاشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد بخوانید...
ادامه مطلب
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ...
ادامه مطلب