
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری پسرمتو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونین جگرمخون دل میخورم و چشم نظر بازم جامجرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرممنکه با عشق نراندم به جوانی هوسیهوس عشق و جوانیست به پیرانه سرمپدرت گوهر خود را به زر و سیم فروختپدر عشق بسوزد که در آمد پدرمعشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنرعجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرمهنرم کاش گره بند زر و سیمم بودکه به بازار تو کاری نگشود از هنرمسیزده را همه عالم به در امروز از شهرمن خود آن سیزدهم کز...
ادامه مطلب